نیش و نوش طلبگی

در انقلاب، جوانهاى طلبه مثل زنبورهاى عسل راه افتادند به سرتاسر کشور، به مردم عسل دادند، به دشمنان نیش زدند؛ نیش و نوش با هم. و اگر این نمیشد، این انقلاب اجتماعى به وقوع نمی پیوست. رهبر معظم انقلاب

نیش و نوش طلبگی

در انقلاب، جوانهاى طلبه مثل زنبورهاى عسل راه افتادند به سرتاسر کشور، به مردم عسل دادند، به دشمنان نیش زدند؛ نیش و نوش با هم. و اگر این نمیشد، این انقلاب اجتماعى به وقوع نمی پیوست. رهبر معظم انقلاب

آخرین نظرات

سفر به دیار عشق و عاشقان 2

سه شنبه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۲:۳۳ ب.ظ

من در همین حین نامه ای را که قرار بود با ایت الله سیستانی دیدار کنیم را به اقای مهدوی دادم و حاج اقا بعد از نگاه به نامه خبر عجیبی به من دادن و ان این بود که اعتبار گذرنامه من رو به اتمام است و برای امدن به کربلا مشکل داشتیم اما من در لحظات پایانی مشکلت را حل کردم وگر نه کربلا نمی توانستی بیای به یکباره به فکر فرو رفتم که امام حسین چقدر مهربان است که اجازه پابوسی حرمش را به من داده است

بعد از برداشتن وسایلهایمان از آن چرخونکی که اسمش را نمی دانم به سالن انتظار رفته و بعد از کمی معطلی و انجام دادن کارها توسط مدیران کاروان به سمت اتوبوس رفتیم و آنجا کاروان را به دودسته تقسیم کردند. کاروان شماره 1 مخصوص بچه های موسسه و کاروان شماره 2 برای بقیه افراد. حدود ساعت 45/11 دقیقه بود  که از کرمانشاه حرکت کردیم. شب را همه در اتوبوس خوابیدیم و اگر کسی هم بیدار بود شاید به سختی آن پیچ و خمهای جاده مهران را می توانست ببیند. چرا که در سفر قبلی که آمده بودم در روشنی روز جاده های زیبا و بعضا سرسبز این شهر عزیزمان را دیده بودم.

حدود ساعت 30/4 صبح روز دوشنبه بود که به مهران رسیدیم و بعد از پیاده شدن سریع به سمت خانه ای که از قبل هماهنگ شده بود رفتیم تا نماز صبح را بخوانیم. بعد از خواندن نماز،آقای قادری و زاهدی زیارت عاشورا خواندند و دلهای شیفته حسینی را شیفته تر کردند تا ما برای رسیدن به کربلا لحظه شماری کنیم. بعد از آن به صرف صبحانه که یک عدد کیک و دو عدد پنیر و یک نان تقتان کوچک به علاوه چای و آب میوه بود مشغول شدیم و من که شب را خوب نخوابیده بودم به کمی استراحت پرداختم.

صدای آقای قاضی زاده می آمد که می گفت همه به سمت اتوبوسها برویم و ما هم بعد از جمع و جور کردن خودمان به سمت انبوه اتوبوسهایی که در مهران به صف شده بودند رفتیم. اتوبوسها خیلی زیاد بودند چرا که قبلا به ما گفته بودند ایران روزی تقریبا 34 اتوبوس به عراق اعزام می کند البته متاسفانه اتوبوس ما کمی دیرتر رسیده بو و تقریبا از همه اتوبوسها عقبتر بود جدای از اینکه راننده ما هم کمی تعلل می کرد و همین امر باعث شده بود که ما دیرتر به مرز برسیم در حالیکه در مشهد به ما خیلی تأکید کرده بودند که زود به مرز برسیم. من از همین فرصت استفاده کردم و شهریه آیت الله سیستانی را که گرفته بودم بین بچه ها پخش کردم تا یک وقت اگر شهید شدم دینی به گردنم نباشد.

صدای داد می آمد، طالع زاری بود، داشت از بچه ها ده هزار تومان پول می گرفت تا برای جابجایی ساکها که خیلی هم زیاد بود هم رفقا اذیت نشوند و هم هزینه کمتری خرج شود. اما بعضی از بچه ها این پول را زور می دانستند و می گفتند ما ساکمان قلتک دارد و روی زمین می کشیم. او هم می گفت دستور حاجی مهدوی است و اگر مشهد رسیدیم حاجی پولها رو حساب می کنه و همه رو برمی گردونه. به من که رسید گفتم پول ندارم و واقعا هم نداشتم چرا که همین پولی را هم که برای سفر برداشته بودم از بچه ها قرض گرفته بودم. با حسابی که با طالع زاری داشتم بجای من پول گذاشت.

سوار اتوبوسها شدیم و بعد از تطبیق مانیفست با گذرنامه ها و گرفتن جواز عبور به سمت مرز حرکت کردیم. در بین راه آقای قاضی زاده چند دقیقه صحبت کردند و دوباره جمع آوری ده هزار تومانها را متذکر شدند و نکاتی را در مورد روش عمل در مرز گفتند. تا مرز حدود 1 ساعت راه بود. ساعت 9 به مرز رسیدیم، وقتی پیاده شدیم گاریچی ها اطراف ما را گرفته بودند و هرکدام سعی می کردند وسایل ما را ببرند. بالاخره بعد از بار کردن وسایل به محوطه مرزی که محل انتظار زوار بود رفتیم و حدود 2 ساعت در آنجا معطل شدیم، چرا که قبلا که به کربلا آمده بودم اینقدر معطل نشده بودیم.ساعت11 به ترتیب مانیفست صف کردند وبه سالن امور اداری رفتیم تا برای دومین بار گزرنامه ها و وسایلهایمان را نگاه کنند البته در همان سالن هم مقداری معطل شدیم.

من به گذرنامه ام نگاه می کردم و به اینکه تا دوروز دیگر اعتبارش تمام می شود. پیش حاجی مهدوی رفتم تا یقین حاصل کنم مشکلی برایم پیش نمی اید و حاج اقا گفتن اشکالی ندارد . بالاخره نوبت من شدو مامور انتظامی گذرنامه من را هم چک کرد ومن با خیال راحت از این مرحله هم عبور کردم.بعد از این مرحله هم که عبور کردیم تازه رسیدیم به جاییکه باید آنجا هم منتظر می ماندیم تا به نوبت ما را به آنطرف مرز بفرستند. ما تا ساعت 45/12 دقیقه در همان مکان معطل بودیم و با آن هوای گرمی که در آنجا بود همه مخصوصا خانمها خیلی اذیت بودند. بالاخره ما نزدیک ساعت 1 به خاک عراق رفتیم و ما فکر می کردیم از تمام سختیها و اذیتها راحت شدیم اما وقتی به سالن بزرگی که آنجا هم کارهای مربوط به گذرنامه را انجام می دادند رسیدیم تازه فهمیدیم اینجا هم باید معطل شویم. چون اذان شده بود ما نماز را خواندیم و بعد از آن به ترتیب مانیفست دوباره صف شدیم تا مأموران عراقی هم گذرنامه ها را کنترل کنند. نوبت من رسید و بعد از عکس برداری از من از او با من دست داد و خداحافظی کرد. آنچه که ظاهرا به نظر می رسید این بود که آمریکائیها دخالتی در کنترل گذرنامه ها ندارند و لازم نیست بها آنها هم روبرو شویم. بالاخره به بیرون از سالن رفتیم.

وقتی به بیرون از سالن رفتم دیدم دست پدر حاجی مهدوی زخمی شده بود و حاج آقا داشت تمیزش می کرد من به سرعت به سمت سالن برگشتم و یک عراقی را برای درمان آوردم و او دست پدر حاج آقا را پانسمان کرد.

به سمت اتوبوسها رفتیم و بعد از بار کردن وسایل، با خوشحالی سوار اتوبوسها شدیم و اتوبوسها به حرکت در آمدند. صدای صلوات بچه ها فضای اتوبوسها را عطرآگین کرد. بعد از مقدار کمی حرکت آقای قاضی زاده گفت همه گذرنامه ها را آماده کنند تا برای آخرین بار در مرز کنترل شوند.

اتوبوس ایستاد و مأمور بازدید گذرنامه آمد، یکی یکی چک می کرد، به یکی از بچه ها که رسید و گذرنامه اش را آماده نکرده بود، ناراحت شد و با ناراحتی آقای قاضی زاده را صدا کرد و ما متعجب داشتیم نگاهش می کردیم که یکباره دیدیم مأمور عراقی محکم به زیر چانه یا صورت آقای قاضی زد به طوری که ایشان افتادند. بعد از پشت دستهایش را گرفت و به تندی به بیرون اتوبوس برد و ما همه مات و مبهوت مانده بودیم که چه شده.

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۹۲/۰۲/۰۳
  • ۸۷۰ نمایش

سفرنامه اولین کربلا

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی